پایان فلسفه

اکتبر 17, 2010

بحثی که پیش از این در مورد «پایان زندگی» ارائه دادم به ما کمک میکند تا تعبیر هایدگر از مفهوم «پایان فلسفه» را بهتر بفهمیم. پایان فلسفه درحقیقت به معنی کامل شدن نگاه فلسفه است به مفاهیم. و کامل شدن فلسفه یعنی توانایی فلسفه برای تولید «برعکس» مفاهیم حاکم بر فلسفه. به این معنا  هایدگر در سخنرانی خود با عنوان «پایان فلسفه» افلاطون و نیچه را نشانه این «شروع» و «پایان» می داند. افلاطون به عنوان متفکری که مفاهیم اندیشه اش بیشترین تاثیر را بر فهم ما از  فلسفه (که به قول هایدگر همان متافیزیک است) دارد و نیچه به عنوان قرائت منفی یا قرائت عکس افلاطون. پایان فلسفه به این معنا درحقیقت توانایی فلسفه است برای تولید نسخه کاملا وارونه خود ولی در چهارچوب ساختارهای تفکر متافیزیکی.

اما این چهارچوب های تفکر متافیزیکی چیست و پایان آنها به چه معنایی است؟ هایدگر در نخستین بندهای «پایان فلسفه» اشاره میکند که ویژگی اصلی این تفکر متافیزیکی بررسی «هستی» موجودات در نوعی تفکر تصویری و نمایشی است که «هستی» اشیا آنگونه که هستند را در رابطه با هستی آنها در رابطه با هستی بزرگتری که همه آن هستی ها را شامل میشود بررسی میکند. سطح اصلی بررسی در اینجا در واقع «هستی اشیا آنگونه که هستند» است و سوال بزرگتر که در مورد خود مفهوم بزرگتر «هستی» فارغ و مستقل از فاعل یا مفعول هستی  است مغفول مانده است.

در بررسی نگاه تاریخ متافیزیک به مفهوم بزرگتر هستی باز دو قطبی افلاطون-نیچه کاملا مشخص است. آنگونه که هایدگر در ابتدای کتاب «هستی و زمان» ذکر میکند (ر.ک «هایدگر، انسان، هستی 1«)  افلاطون در مکالمه «سوفیست» میگوید: «پُر واضح‌ است‌ که‌ از ديرباز می‌دانسته‌ای وقتی از لفظ‌ «هست‌ / باشنده‌» استفاده‌ می‌کنی چه‌ مقصود داری. اما همين‌ لفظی که‌ هميشه‌ می‌پنداشتيم‌ معنايش‌ را می‌فهميم‌ اکنون‌ ما را سردرگم‌ ساخته‌ است‌». در یک طرف سپهر تفکر متافیزیکی افلاطون است با این سوال بزرگی که از نظر ساختاری در سطحی مطرحی شده که پاسخ به آن را دشوار یا غیرممکن میسازد و در سوی دیگر نیچه است که هستی را به کل مفهومی پوچ و «کلمه ای تو خالی» میداند و از تعبیر «واپسين‌ سايه‌‌ی مه‌آلود واقعيتِ در حال‌ تبخير» برای توصیف آن بهره میجوید.

مفهوه پایان فلسفه را در پایه ای ترین سطح باید در این معنا بررسی کرد. به عبارت دیگر، از آنجا که مهم ترین پرسش متافیزیک پرسش مربوط به هستی است و از آنجا که مشخصه تفکر متافیزیکی اصلیت قائل شدن برای «هستی آنگونه که هست» بوده، و نیز از آنجا که با نیچه نگاه متافیزیک به هستی به نقطه کاملا متضاد افلاطون میرسد میشود در اینجا از پدیده ای سخن راند که به باور هایدگر همان «پایان فلسفه» (به معنی کامل شدن فلسفه) است.  آنچه این اتمام نظری را تسریع کرده است شرایط جامعه مدرن (گسترش ماشینیسم و تکنولوژی گرایی در نقش مبارزه با اصالت انسانی و شکل گیری علوم به مفهوم مستقل از مابعدالطبیعه) است که پایه های «جهان بینی» آنگونه که در مورد متافیزیک می شناسیم را مورد تهدید قرار است و به افول تفکر متافیزیکی و شکل گیری شاخه های علمی به شکلی که در دپارتمانهای دانشگاهی امرزوی می شناسیم منجر شده که به طور کل پایه های فرارونده تفکر تحلیلی و ساختاری به مفهوم واقعی کلمه را مورد تهدید قرار داده است.

حاصل خروج از این وضعیت آنگونه که هایدگر در بسیاری جاها من جمله در مصاحبه اش با اشپیگل بدان اشاره میکند «یک (نوع) تفکر نو» است. از جمله مکانهایی که هایدگر در آن به این موضوع اشاره کرده است بخش دوم «پایان فلسفه» است. در نوشته بعدی با استفاده و توجه به مطالبی که در این نوشته و همچنین در «پایان زندگی» بدان اشاره کردیم به تحلیل این موضوع (تفکر پسا-متافیزیک، به یک تعبیر) خواهیم پرداخت تا از طریق این سه مطلب پایه تحلیلی مستحکمی را برای بسیاری از تحلیل های آتی فراهم کنیم.

پایان زندگی

اکتبر 17, 2010

در چند روز گذشته و خصوصا بعد از اینکه هفته قبل امتحان ورودی مدرسه عالی را دادم و اندکی از باری که روی شانه هایم احساس میکردم کم میشد زیاد پیش آمد که ناگهان و بی آنکه بتوانم تصمیم گیرنده عملم باشم به کنج اتاقم پناه ببرم، در را قفل کنم و و به فضای ساده و در هم ریخته اتاق زل بزنم. وقت هایی که شب بود و چراغ ها خاموش بود فضای اتاق من را بیش از حد به یاد صحنه ای در فیلم «میم مثل مادر» می انداخت که در آن نجار ارمنی ساکن کوچه شخصیت های اصلی داستان در نجاری اش را قفل کرده بود و شیر گاز را به قصد خودکشی باز نموده بود.

این خودکشی نجار البته در چهارچوب موقعیت خاص زندگی او بیشتر قابل درک و تامل است. او یک رزمنده بازگشته از جنگ است که هنوز همسر سابق و فرزندش خیال میکنند مفقود الاثر شده و او که از ازدواج مجدد همسرش خبر دارد و نمیخواهد با ورود به زندگی همسر و دخترش زندگی آنها را به نحوی دچار بحران کند ناچار است از دیدن عزیزانش و نزدیک شدن به آنها اجتناب کند. این درست همان موقعیتی است که هایدگر از لغت آلمانی Angst برای اشاره به آن استفاده میکرد و معنی فارسی آن «وحشت» است.

هایدگر از این واژه برای توصیف حالتی در انسان استفاده میکند که از نظر او معادل «هیچی» (و نه پوچی، به معنای نقطه تضاد منفی «چیزی بودن») است. با این وجود یک نکته مهم در مورد نگاه هایدگر به «وحشت» وجود دارد که واژه شناسی خاص خود را می طلبد. در نگاه هایدگر یک تفاوت اصلی میان «وحشت» و «ترس» وجود دارد و آن مشخص و قابل تصور و درک بودن «مورد ترس» (آنچه از آن میترسیم) است در حالی که در «وحشت» مورد احساس ما نامشخص و غیرقابل درک است. درحقیقت وحشت ترس از چیزی است که از تصور ما فراتر میرود یا به طور کل از ابزار تصور ما جدا یا ناپیوسته است. این دقیقا همان حس خاصی است که احساس وحشت نجار ارمنی را توجیه میکند و توضیح میدهد — دقیقا با یک قرائت منفی از تحلیل هایدگر –  که چگونه این احساس وحشت (که مستقل است از «مورد وحشت» و برای همین احساسی است با اصالت  بیشتری در نهاد آدمیزاد) به احساس هیچی می انجامد.

حاصل این احساس خودکشی است اما نه خودکشی صرفا به معنی تلاش برای پایان زندگی — و این نکته ای در مورد خودکشی است که اغلب مغفول میماند. خودکشی پایان زندگی است ولی پایان نه به معنای از بین رفتن زندگی بلکه به معنی کامل شدن زندگی. به این معنا خودکشی کردن پایان زندگی نیست بلکه دقیقا و کاملا همان «برعکس زندگی» (زندگی در مفهوم تصویری و نه فیزیکی اش) است (1). عکس زندگی اما دقیقا همانقدر سرشار از زندگی است که خود زندگی (و این نیازمند فهم دیالکتیک تکامل معانی و مفاهیم در حوزه معنایی خود در تفکر هایدگر است). به این معنا کاملا قابل فهم است که در اوج دست و پا زدن در وسط خفگی با گاز نجار دخترش را از پشت شیشه مغازه می بیند. لازمه فهم این البته جدا کردن «خود زندگی» (زندگی آنگونه که تعریفش میکنم) از مفهوم وسیع تر زندگی است که عکس زندگی را هم شامل میشود و این دومی همانی است که هایدگر از آن با عنوان «هستی» یاد میکند.

تلاش نجار ارمنی برای رسیدن به در و دیدن دخترش همانقدر گویای «زندگی» اوست که تلاش او برای رسیدن به خانواده اش. خفگی نیز در اینجا همان «وحشت» است که او را از نزدیک شدن به خانواده اش باز میدارد. وقتی او نهایتا به در میرسد و در را باز میکند طفل پشت در همانقدر فرزند گم شده اوست که وقتی در انتهای فیلم در آسایشگاه بهزیستی دخترش را به شکل غیرمنتظره ای می بیند. این عدم انتظار همان خفگی یا همان وحشت است و این سه صحنه در واقع سه روایت مختلف (ولی از نظر ساختاری عینا مشابه) از مفهوم وسیع تر «زندگی» که از «خود زندگی» فراتر است.

 

1- فهم این نکته نیازمند گفتن چند جمله در مورد معنای مفهومی است که از آن با نام «زندگی» یاد میکنیم. نوع نگاه به مفهوم زندگی و پاسخ به سوال مهم «زندگی چیست؟» (که در ریشه هر نوع بررسی متافیزیکی به زندگی قرار دارد) متفاوت است ولی تقریبا میشود گفت نگاه متافیزیکی به زندگی چیزی فراتر از صرف «زنده بودن» است. یک نگاه افلاطونی زندگی را صحنه کمال روح و عروج معنوی میداند و عکس آن نگاه نیچه است که زندگی را صحنه «خواست به قدرت» میداند. با این وجود نوع نگاه «فرا-فیزیکی» و تصویری به زندگی بین این متفکران ثابت است

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.